مشرقین

تو را چگونه یاد کنم در حالی که من منم

 

 

تناقض

یک خود درگیری افتاده تو من ...با شاگردهام

هم دوسشون دارم هم بهشون وابسته ام هم باید یک روزی با این همه آدم خوب خداحافظی کنم...ناراحت می شم گاها از فکر ترک اونها

نباید زیاد دوسشون داش ... چون من آدم احساساتی و بی جنبه ای هستم و دائما باید حواسم باشه که این احساس خطری نشه

تو این سن استاد بودن خیلی سخته از چند جهت مثلن باید هم باهاشون دوست باشی و هم موضع خودت از جنبه استادی باید حفظ بشه.در این مورد با خیلی ها سلام مشورت داشتم اما در عمل همیشه مشکلاتی بوده و هست

آیا واقعا از دید بعضی دوستان اینها مسائل پیش پا افتاده ای هستن ومن باید به چیزهای مهمتری فکر کنم؟


 

 

رفتیم سنندج..با مامان و بابا..سه نفری رفتیم مسافرت تا من لندهور رو ببرن کنفرانس که  ارائه بدم و یه گشتی بزنیم و برگردیم.اما من می دونم که آمادگی مسافرت نداشتن و به خاطر من اومدن.خوشحال نبودم از این حس و تا آخر مسافرت هم با من بود....این که به خاطر من دارن به زور خوش می گذرونن!بابا ار قبل خسته بود.اما می خواست به من خوش بگذره.واسه همینم دست من بداخلاق رو رد نکرد و برد اورامان که سیریش شده بودم که می خام اونجا رو ببینم.4 ساعت رسما از سنندج فاصله داشت.طبیعت فوق العاده ای  بود اما تا برسیم کرج کلا 10 ساعت بابا رانندگی کرد...خودخواهم در برابر مامان و بابا و اونا خیلی صبور و مهربون در برابر من

 


 

تکراری اما خوب

هیچ وقت آدم تمام نمیشه

عبد بودن خوب است

اما سر سازگاری با عقل گرایی نداره


 

اتمام بچه گی

این بی حوصلگی لعنتی نمیدانم از کجا پیدایش شد...اما خوب می دانم سر چه چیزهایی و چه کسانی این مدت بداخلاقی کردم ...بیشتر از همه چیز بچگی دارد اذیت می کند.لابد یک زمانی دوست داشتم بچه بمانم و اصرار هم داشتم که بچه بمانم.اما الان دنیای بزرگترها رو خیلی پیچیده می بینم.باید یک جوری بزرگ شد.قبل ترها دوست داشتم که تنها در اتاق بمانم و لپ تابم جلوم باز باشه و مطالبی که دوست دارم رو بخونم .اما الان بخاطر آدمهایی که دوستشان داری و باهاشون ارتباط داری باید پیچیدگی رو یاد بگیری.باید بیشتر بخونی و مطلب یاد بگیری.انگار که مسابقه باشه.همیشه بوده....باید بزرگ باشی تا هنوز باهاشون مرتبط باشی!خیلی دنبال فیلم بازی کردن نیستم! اما باید بازی کردن و قواعدش رو بهتر از این حرفا یاد بگیرم....تا زمانی که یک نفر کنار تو دائم مزه بریزه و مسخره بازی در بیاره و البته جماعتی هم بخاطر حرکاتش لبخند بزنن تو همونی که بودی باشی یا....افسردگی این ادمهایی که هنوز تو سال 88 گیر کردن هم شدیدا حوصله ام رو سر برده.انگار من بچه باشم و درد های آنها رو نفهمم....شاید هم آنها بچه باشند......


 

توکل

ما حصل توکل به خدا برای من آرامشی بوده است که گشایش کارهایم را در پی داشته....اما زمانی که ارتباطم با آسمان قطع می شود دیگر نه از آرامش خبری هست و نه از گشایش کار.... درباره همین چیز ها چند خطی از کتاب نسیم حیات آقای ابوالفضل بهرام پور جدا کرده ام:

 

کسی که در زندگی به خدا توکل می کند،همه امورش را از مصالح دنیا و آخرت به او واگذار می کند و تلاش خود را هم ضمیمه آن می گرداند تا به مراد برسد.لیکن توکل در فرهنگ تربیتی قرآن معنی دیگری هم دارد که غالبا از نظرها دور مانده است .انسان در این نوع توکل امور خود را به خدا واگذار نمی کند بلکه او خودش را یکجا به خدا واگذار می کند.زبان حال چنین انسانی این است:" الهی این عبد توست و تو صاحب او هستی، از تو به اشارت از ما به سر دویدن.......من و خواسته هایم همه از آن تواییم"


 

 

دوست ندارم دوران جوانی ام را با کارهای نیمه تمام تمام کنم.هر کاری هر پروژه ای باید تمام شود  و تکلیفش معلوم.....حتی زمانی که به مردی علاقه مند شدم دوست داشتم تکلیف فصه زودتر معلوم شود....صبور نیستم..اما بسیار منطقی هستم و جور این منطق بعضا مزخرف را هم کشیده ام.چون همیشه منطقی بودن خوب نیست و جواب نمی دهد.....گاهی دیوانه وار بازی کردن رو دوست دارم.حتی گاهی دیوانه وار باید صبور بود....لعنت به این جمله که گفتم!مرا یاد زن های خانه دار درد کشیده ای انداخت که بسیار هم فداکارند!!!آن زن های بدبخت که از سر ناچاری و درماندگی صبر می کنند و خود را آرام می کنند...اما من دوست دارم زیبا صبر داشته باشم و از صبور بودن خودم شاد باشم.این حالت هم از سر اطمینان به قدم های محکم به دست می آید.زمانی که می دانی راهی که می روی بهترین هست و تو فقط برای درست شدن کارها باید صبر داشته باشی.


 

 

همه چیز به نظر عالی می رسه.آرزوی داشتن داشته های الانم رو از خیلی وقت پیش تو ذهنم پرورش می دادم.خب...الان فلان و فلان و فلان چیز رو دارم.هه!چه قدر همین این لپ تابم رو دوست دارم و داشتن همین برام یک آرزوی قشنگ و رویایی بود.اما انگار یک مرضی دارم و اون بلد نبودن " لذت بردنه" از چیزهایی که الان دارمشون...یعنی واقعا هیچ مرگم نیست و دائم می خام بدونم " چی کم دارم؟" انگار فکر کردن به نداشته ها برام یه عادت مسخره شده باشه.وایستادن و تماشا کردن و لذت بردن رو کمتر تمرین کردم.همین طوری کاری کردن و عشقی کار کردن بعضی وقت ها خیلی کیف داره که کمتر تجربشون کردم....انگار دلم برای ساده گرفتن تنگ شده باشه..... 


 

قسمت

با اینکه با گذشت زمان می فهمی که آن چیز به نفع تو تمام نمی شد باز هم آرزوی بودن آن چیز یا آن لحظه به کله ام می زند...مطمئن هم شوی که قسمت تو نبوده و به دردت نمی خورده باز هم آرزو می کنی که ای کاش تجربه اش کرده بودی.....اما دریغ که تنها در ثانیه ها تجربه یک لحظه امکان پذیر هست و نه دو تا و آن چیزی اتفاق می افتد که قسمت تو بوده و هست.آن چیزی که اول خدا برای تو انتخاب کرده و بعد تو به آن می رسی